تبليغاتX
سخن عشق
گریز
 

   معلم ایده آل، کسی است که از خود پلی می سازد و شاگردانش را دعوت به عبور از آن می کند و هنگامی که راه را بر آنها گشود، با شادی، خود را واژگون می نماید تا آنها را برای این که از خود پلی بسازند، تشویق کند.

                                                                                                          لئو بوسکالیا

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 14:11  توسط مرتضی  | 

گريز

چرچيل (نخست وزير سابق بريتانيا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر خبرگزاری برای مصاحبه می‌رفت. هنگامی که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم.. راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم" چرچيل از علاقه‌ی اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده با ديدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچيل!بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر می‌مانم...

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 9:7  توسط مرتضی  | 

گریز

یاد و خاطره اولین کسی که با او عشق را تجریه می کنید برای سالیان متمادی و گاهی تا پایان عمر در ذهن باقی می ماند....

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 22:20  توسط مرتضی  | 

غزل های زیبا

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با غرور خود مدارا می کنم هر شب

تمام سایه را می کشم در روزن مهتاب

حضورم را ز چشم خلق حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

(محمد علی بهمنی)

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 23:12  توسط مرتضی  | 

نگرانی های من...

هنگامی که دوره دبستان را با شور و اشتیاق تمام پشت سر می گذاشتم نگران بودم نتوانم درس بخوانم. نگران بودم کتابهایی که دوستشان دارم را نفهمم. همه چیز پیچیده بود... بزرگتر که شدم تمام نگرانی من این بود چگونه بر شرایط اطراف خود مسلط شوم. از وقتی که بزرگتر شدم نگرانی دیگری شیوع شدیدتری پیدا کرد و آن این بود که گناه نکنم. این موضوع آن قدر شدید بود که روزها فکرم را به خود مشغول میکرد و میشد حکایت ذهن ضد گناه که همیشه هم عهد خود می شکست و خود عامل همه چیز بود. در دبیرستان نگرانی من گرفتن نمره بالا در درس فیزیک و هندسه بود که همیشه در آنها ضعیف بودم. تمام نگرانی من در اواسط و اواخر دبیرستان قبولی در دانشگاه بود و البته نگرانی های متعدد دیگری داشتم که یکی پس از دیگری تمام میشد.  نگرانی از بابت تصادف کردن در عبور از خط عابر پیاده بر اثر گیجی یک فرد دیگر و گیجی خویش، نگرانی از بیهوده زندگی کردن، نگرانی از تمام نشدن غم غروب آفتاب دوران نوجوانی و.....نگرانی دیگر من صحبت کردن با دختر همسایه بود که همیشه با سلامی از کنارش می گذشتم و سرم را پایین می انداختم.

تمام نگرانی من بعد از ورود به دانشگاه این بود که آیا رشته من در مقایسه با سایر رشته چگونه خواهد بود. آیا اشتباه نکرده ام در انتخاب رشته؟و البته نگرانی از بابت آینده. سن 21 سالگی من سالی بود پر از هیاهو و درگیری ذهنی من در حداکثر خود بود. معتقدم انقلاب درونی همیشه وقتی اتفاق می افتد که انسان به مرحله تسلیم برسد و من هم تسلیم شدم. تسلیم شدن تا حدی مهم است که اگر اتفاق نیفتد هیچوقت انقلابی صورت نخواهد گرفت.سن 21 سالگی سال انقلاب درونی من بود و نگران بودم از گذشته خود که مبادا اشتباهی کرده باشم و ...و هزاران نگرانی دوران گذر از نوجوانی به جوانی...

بعد از فارغ التحصیلی تمام نگرانی من کسب درآمد و یافتن شغلی مناسب بود تا روحیه کنجکاو ذهن فعال من را راضی کند. حتی هنگامی که شغلی یافتم تمام نگرانی من از دست ندادن آن و بهبود موقعیت شغلی ام بود. نگران وضعیت سیاست و اجتماع و مردمان هم بودم و قس علی هذا...

و نگران سلامتی خود بوده و هستم و اینکه چقدر زمان سریع می گذرد و همه چیز را با خود می برد.

و کم کم می پذیرم نگران چیزی بودن هم برای خود داستانی دارد و چه بهتر نگران چیزهایی که در حیطه عمل ما نیست نباشیم زیرا خدا خود می داند چه چیزی را درکجا قرار دهد و سخت است اما من می پذیرم همه چیز در جای خودش قرار دارد.



2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 22:52  توسط مرتضی  | 

رشد
«جاده رشد(روحی و ذهنی) از بزرگسالی می گذرد...

و ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم.»

(از کتاب هنر عاشقی، اسکات پک)


2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 1:33  توسط مرتضی  | 

فرار

از خیابان زودتر فرار کنید، حجم دود و آلاینده های مدرن حلقتان را سیاه خواهد کرد، نفستان میگیرد و خودتان هم نمی فهمید چه بر سرتان آمده است.

از چهار راهها زودتر عبور کنید، آیا می دانید غلظت آلاینده آزبست در ریه ماموران پلیس در چهاراهها چهار برابر رهگذارن عادی می باشد.

تا میتوانید در خانه بمانید و به پارک نروید یا اگر رفتید مواظب باشید در اطرافتان دکلهای موبایل نباشد، می دانید بهترین جا برای نصب دکل های BTS موبایل پارکها و فضای سبز می باشد که هیچگونه مجوز زیست محیطی هم ندارند و معلوم هم نیست دکل پارازیت ماهواره هست یا موبایل.

خلاصه مواظب خودتان باشید. بهتر است برای بهبودی این اوضاع دعا کنید و از خدا بخواهید همیشه هوا مثل عکس زیر باشد.

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 21:43  توسط مرتضی  | 

گریز

زمان به سرعت می گذرد. احساس اینکه زمان چقدر سریع می گذرد تقریبا ناممکن است. بعضیها میگویند می شود زمان را متوقف کرد. اما من این احساس را ندارم. به نظرم فقط می شود در زمان شناور باشیم و ما هم با زمان حرکت کنیم. انگار همین دیروز بود که به دانشگاه آمدم و چه سریع تمام شد. مدتی در تب و تاب گرفتن تاییدیه دفاع از استاد راهنما بود و چه اضطرابی داشتم.


بهترین چیزی که حس خوبی در من ایجاد می کرد تصور نشستن بر روی نیمکت های جلوی دانشکده فنی پس از دفاع پایان نامه کذایی در هوایی خنک همراه با وزش بادی نسبتا سرد و کشیدن نفسی عمیق بود. و چه سخت بود برای من که پایان نامه را تنها یک فایل وورد می پنداشتم و...و چه آرامبخش بود نشستن در هوایی خنک و نفسی عمیق کشیدن از سر یک به انتها رساندن مسیر تا مبادا خستگی در تن بماند. همیشه تمام کردن لذت بخش است و مایه شروع های بعدی. در زندگی همیشه سعی کردم کارهایم حتی ناقص تمام کنم تا بتوانم کارهای جدید شروع کنم. تمام کردن و شروع کردن احساس توانایی را افزایش می دهد و همچنین ذهن انسان را وارد فاز جدیدی از زندگی و رشد می کند.


2 نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 23:4  توسط مرتضی  | 

دلتنگی
بی تو شکوفه های سحر، وا نمی شود
باز آ! که شب بدون تو فردا نمی شود
قفل دری که بین من و دست های توست
در غایت سیاهی شب، وا نمی شود
ورد من است نام تو، هر چند گفته اند
شیرین، دهن، به گفتن "حلوا" نمی شود
درد مرا ز چهره ی خاموش، کس نخواند
چون شعر ناسروده، که معنا نمی شود
قلبی که همچو مشعل نم دیده شد خموش
دیگر به هیج بارقه، گیرا نمی شود
آتش بگیر! تا که بدانی چه می کشم
احساس سوختن، به تماشا نمی شود

باید زهم گسست قیود زمانه را
با کار روزگار، مدارا نمی شود

(عباس خیر آبادی)

2 نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 21:37  توسط مرتضی  | 

من گمان می کردم...

من گمان مي كردم

دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست

من چه مي دانستم

هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي

من چه مي دانستم

دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد

دل من مي سوزد

كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست

گاه مي انديشم

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي

(حمید مصدق)

2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 23:41  توسط مرتضی  |