هنوز جنگ را آغاز نکرده ام...
مقدمه:
راستش دلم نیومد نامه رو پاک کنم وقتی فهمیدم نامه منسوب به چارلی شده و نامه به هیچ وجه توسط خودش نوشته نشده/ فقط به مناسبت روز تولد چارلی (۱۶ آوریل/۲۷ فروردین) یه لینک براتون میزارم که توضیحاتی راجع به چارلی داده....
http://www.aftab.ir/articles/art_culture/cinema/c5c1239952574_charlie_chaplin_p1.php
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تو بس دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم...
امروز نیز مانند همیشه هوا نه سرد است نه گرم و انگار نه انگار که زمستان است و مثل همیشه چرخ روزگار می چرخد و برای بعضی ها ثانیه به ثانیه حوادثی اتفاق می افتد، برای بعضی ها دقیقه به دقیقه، برای بعضی ها ساعت به ساعت، برای بعضی ها روز به روز، برای بعضی ها ماه به ماه و برای من سال به سال. آری سال به سال......
به این جمله فکر می کنم که همه چیز سر جای خودش هست و خدا خود می داند چگونه همه چیز را سر جای خودش بگذارد. به کاستی هایی فکر میکنم که هر روز آزارمان می دهد و به شلوغی شهر و مردم دایم در فرار. گاهی فکر میکنم شاید طبیعت جوامع در حال توسعه این است و شاید در همین جامعه مردمان زیادی باشند که در فرار که نه در قرار کاملند.
به آینده فکر میکنم و به چرخ سیاست که چگونه می چرخد و اینکه سیاست چه ربطی به روانشناسی دارد و روانشناسی چه ربطی به فلسفه و فلسفه چه ربطی به مذهب و اینگونه می شود که مذهب همه چیز را می سازد و شاید همه چیز را خراب می کند. به جمله ای که پشت جلد کتابی از یک روانشناس مشهور غربی نوشته شده بود که: " مذهب هیچگاه باعث بیماریهای روانی نمی گردد، بلکه این تلقی مردم از مذهب است که بیماریهای روانی را سبب می شود" فکر می کنم و اینکه نخبگان جوامع مسلمان نیز ادعا می کنندکه بیماریهای روانی در غرب بشدت رو به افزایش است.
به اینکه دلم می خواهد به سالن تئاتر بروم و اینکه دلم نمی خواهد تئاتر مذهبی باشد.
به جمله ای از دبیر فیزیک دبیرستانم که خداوند روحش را شاد کند که می گفت : " دست تمام کسانی را یک مسیر مشخص را انتخاب می کنند و تا آخر عمر آن مسیر را می روند را باید بوسید البته این مسیر به مردمان آسیب وارد نکند."
به انتخابات آینده خودمان فکر می کنم و به انتخابات باراک اوباما در آمریکا و اینکه واقعا چه چیزی تغییر می کند وقتی یک رییس جمهور عوض می شود؟
و به جمله ای از اسکات پک نویسنده کتاب هنر عاشقی که : "...جاده رشد از بزرگسالی می گذرد."
و ....
در نهایت ترجیح می دهم به کارهای خودم برسم، به پروژه عقب افتاده ام، به نامه های بی پاسخ که روی میز کارم انباشته شده است و اینکه هنوز خیلی چیزها مانده تا یاد بگیرم و اینکه آینده هم مثل حال حاصل تلاش خودمان است.

شهرقصه
، نمايشنامه در دو پرده و چهارصحنه
این بازی برای اولین بار در تاریخ ۲۱ شهریور ۱۳۴۷ در جشن هنر تالار شیراز در
دانشگاه پهلوي،به روي صحنه آمد و بار ديگر به مدت نود ويك روز درتهران تآتر ٢٥ شهريور و
نيز درشهرهاي آبادان و مسجد سليمان نمايش داده شده است.
اين نمايشنامه با عنوان نمايش برگزيده تلويزيون ملي ايران درجشن هنر شيراز ١٣٤٧ بر روي
صحنه برده شد و به دريافت امتياز نائل آمد
.درسال ١٣٤٧ يكبار درجشن هنرشيراز و دوباردرتالار بيست
وپنج شهريور بازي شد
.فيل: حسين والامنش
روباه: عباس جاويدان
اسب: سهيل سوزني
شتر: اردوان مفيد
موش: هومن مفيد
(شهرقصه دراصل از يك روايت عاميانه گرفته شده
: منتهي من به اين روايت شكلي تمثيليداده ام
. من دراين نمايشنامه کوشيدم تا نظمي را که خاص زبان اين قبيل روايتهاي عاميانه است درگفتگوي آدمهاي اين نمايش حفظ شود
.« شهرقصه »حكايت دردناك آدمي است که نادانيها، خرافات و سنتها و نظامهاي تحميل شده ای
زندگيش رامحدود کرده اند.)
(بيژن مفيد)
لینک دانلود شهر قصه (خاله سوسکه):
http://www.turboupload.com/files/get/NjqJnppy99/ghesseh-2-1.rm
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .
کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر میدارد . اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .»
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت میزد کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آنها را از نظر گذراند .
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سياستمدار خواهد شد ! »
"شعر از معيني كرمانشاهي"
عبورباید کرد
صدای باد می آید , عبور باید کرد
و من مسافرم, ای بادهای همواره
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید
مرابه کودکی شور آب ها برسانید
وکفش ها ی مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
درآسمان سپید غریزه اوج دهید
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده ی پاک
ودر تنفس تنهایی
دریچه های شعورمرا به هم بزنید
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
حضورهیچ ملایم را
به من نشان بدهید
باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.
می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.
یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.
از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.
بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.
سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.
هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
"روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.
روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.
"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا